نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

هشت ماهگيت مبارك

نیکا جونی ، عزیزم سلام ؛ مامانی هر روز که می گذره شما شیرین تر میشی و کارهای جدید تری یاد می گیری.اول از دست دسیت بگم که چند روزه یاد گرفتی و کلی من و باباییرو خوشحال کردی،انقدر با دستای کوچولوت قشنگ د ست میزنی و همراه با دست زدن شروع میکنی به آواز خوندن.از نحوه ی خوابیدنت بگم که روی پاهام عادت کردی بخوابی و چند شب موقع خوابیدن آواز می خونی ،وقتی آهنگ میزارم یا عمه جونی با شعر نازت میده خودت تکون میدی انگار داری می رقصی.خلاصه عسلم از شیرین کاریات هر چی بگم بازم کمه.مامانی راستی من و بابایی بردیمت پیش خانم دکی برای چکاب،خداروشکر همه چیز خوب بود و وزنت:8550،قدت:70،دورسرت:44/5 بود.  دخترم دیگه برای خودش خانومی شده  موقع...
21 اسفند 1392

هفت ماهگيت مبارك عزيزم

دخترم اولين زمستوني كه تو با مايي خداي مهربون هم با رحمت خودش كل ايرانو سفيد پوش كرد.بعضي جاها برف تا 2.30 متر هم باريده بود. عزيزم اين روزها هوا خيلي سرد شده ما هم حسابي شما رو مپوشونيم تا يه وقت سرما نخوري. دخترم وزن شما تو اين ماه 8600 قد شما 67 و دور سر شما 43.5 بود.  استخر توپ آدم برفي كوچولو تاپ خونه مامان جون با محدثه جون تو استخر توپ بازي مي كردي عزيزم ...
23 بهمن 1392

دخترکم دیگه میشینه

سلام مامانم؛ا  شما هر روز که می گذره با دلبریهای کودکانه و انجام کارها و حرکات جدید من و باباییرو خوشحال می کنی.خوشگلکم چند روزه که میشینی و در حالت نشسته با دستای کوچولوت با اسباب بازیهابت بازی می کنی. اینم عکس شما در حالت نشسته  عزیزتر از جانم با عشق تمام تلاش میکنم که هر روز کارهای جدیدتری یاد بگیری و موفق باشی. ...
13 بهمن 1392

ششمین بخش از زندگی دخترم

سلام نیکای عزیزم؛ در این روزهای سرد زمستان،روزهای زندگی ام گرم میگذر اما نه با گرمای بخاری،بلکه به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی. مامانی ببخشید یزره دیر شد.دختر قشنگم  16 دی شما 6 ماهه شدی و من و بابا غرق شادی،از این بابت که داریم بزرگ شدنت رو روز به روز میبینیم و چقدر این روزهای خوب زود میگذره.من و بابایی طبق هر ماه شمارو بردیم مطب خانم دکی برای چکاب ماهیانه و قد و وزن ،جیگری وزنت:300/8 د ورسرت بگردم:43،قدت و به قربون:66سانتیمتر بود و خدار و شکر همه چی عالی بود.یه خبر خوووووووووووووووووووووووووووووووووووش دیگه،خانم دکی گفتش به دخملیتون میتونید سوپ هم بدید به اضافه سرلاک،من و بابایی که همچنان خوشحال بودیم رفتیم خونه مام...
21 دی 1392

تولدت مبارک پدر عزیزم

سلام باباجونی عزیزم  " تولدت مبارک " بابا یی خیلی خوشحالم آخه میدونی اولین بارم که تو تولدت بودم،من که نمی دونستم تولدت چه موقع است ،مامانی بهم گفت دخترم 10 دی تولد باباییه بریم براش کادو بخریم تا بدونه که دوسش داریم و عاشقشیم، البته مامانی گفت چون شهادته دیگه کیک نمی گیریم. بابا جون مهربونم دختر کوچولوت داره بهت میگه:باشکوه ترین روز دنیا روز تولد توست،پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم.دوست داشتن دختر به پدر را تو این 6 ماه فهمیدم. بابایی گرمای دستات و فهمیدم  وقتی که با دستای مهربون و زحمتکشت دستام و می گیری و نوازشم می کنی،نگاه مهربونت و فهمیدم وقتی که تو چشام عاشقونه نگاه می کنی و میگی دوستت دارم و خیلی چیزای...
12 دی 1392

اولین یلدا و آغاز اولین زمستان دخترمون

دختر قشنگمون؛ دیشب چه زیبا بود شب یلدای من و بابایی. من و بابایی 5 سال در کنار هم یلدا را گذروندیم،اما در طولانی ترین شبی که از یاد آوری نگاه پر مهرت شب سیاهمان لبریز از نور عشق تو شد ششمین یلدای زندگیمون با وجود تو پر رونق تر شد و در این شب قشنگ که مهمانی رسمی قدیمی و با صفا است،من و تو و بابایی  با مامان معصوم و بابا ولی و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون همگی خونه ی بابا حاجی و مامان جون بودیم و خیلی خوش گذشت.مامانی شما هم برای وسایل شب یلدا کلی ذوق میکردی و دست و پا میزدی.  اولین یلدات مبارک هندو نه کوچولو   برای دیدن بقیه عکسها بفرمایید ادامه مطالب... مامانی اجازه میدی بخوریمت  به به چ...
3 دی 1392

5ماهگی و غذا خور شدنت مبارک گلم

سلام به دخملی نازم؛ امروز من و بابایی شمارو بردیم مطب خانم دکی برای چکاب ماهیانه،خداروشکر همه چی خوب بود.وزن شما7/300،قدشما 63 ،دورسر شما به42رسیده بود.مامان جون خانم دکی گفت: وزن دخملیتون خوب ولی میتونید از الان غذای کمکی(هفته اول:فرنی و هفته دوم:حریره بادام)بدید.عزیزم من که برای غذا خوردنت روز شماری می کردم تو دلم گفتم هوراااااااااااااااااااااااااااااو من و بابایی کلی ذوق کردیم و اومدیم خونه عمه جون و اولین بار از دست عمه جونی غذا نوش جان کردی.  5 ماهگیت مبارک عسل مامان مثل اینکه غذام آماده است عمه جون زود باش دیگه به به چه خوشمزه است عمه جون بازم می خوام دست درد نکنه عمه جون دیگه سیر شدم نیکا ج...
16 آذر 1392